و درد گفت - تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 1:14
و درد گفت..... و درد گفت:همانا تحمل کردن او از من سخت تر استو دوری گفت:همانا من در کنار او غم که هیچ از شادی هم بیشترمو دلهره گفت:مرا به حساب نیاورید!و مرگ گفت:من در مقابلش همچون خوابی شیرینمو سوز گفت:چه سرمایی در مقابل او گرم تر از من است؟و خشم گفت:برایش خدمتکاری بیش نیستمو من چه قدرتمندانه تسلیم ا...
دخترک پیرزن - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 15:31
چشمان متعلق به دختر نوجوانی بودنداما پیر بودند؛پیر و خسته و خاکستری...دستانشان چروکیده بود و صدایشان می لرزیدآن دوچشم از اول پیر بودنداز زمانی که دختر،کودکی بود با دستهای نرم و مهربان با فکری بود به وسعت آسمانچشمان پیر دخترک را، درد پیر کردو تجربه که هر روز می آمد و دستی بر سرشان می کشید و می رفت......
پیرزن کم سن و سال بود - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 15:31
و پیرزن فریاد می کشیدآسمان از عظمت سخنانش به لرزه در می آمد و خورشید نور خود را کم فروغ می دانستاما چه سود؟وقتی هم عقل انسانها کوچک بود و هم دستان کودکانه ی پیرزن...
کودکی ... - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:12
کودکی:"میخواهم زودتر بزرگ شوم"...این جمله را به یاد داری؟این همان جمله ایست که بر انجام کارهایت دلالت می کرد؛هدف کارهایت بود...هدف غذا خوردنت،ورزش کردنت،تلاش کردن هایت،حتی هدفت از دخالت در کار بزرگتره
و درد گفت..... - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:12
و درد گفت:همانا تحمل کردن او از من سخت تر استو دوری گفت:همانا من در کنار او غم که هیچ از شادی هم بیشترمو دلهره گفت:مرا به حساب نیاورید!و مرگ گفت:من در مقابلش همچون خوابی شیرینمو سوز گفت:چه سرمایی در م